تبليغاتX
سكوت تلخ سكوت تلخ



 

 

نمي‌دونم چند وقت بود كه اونجا بوديم. همه‌مون دور تا دور اتاق نشسته و منتظر بوديم كه پنجره كوچيك آهني باز بشه و اسممون رو صدا كنن. هر روز يه فرشته اون روزن نجات رو باز مي‌كرد و اسم كساني رو كه قرار بود برن، با صداي بلند مي‌خوند. اون موقع بود كه همهمه و شلوغي شروع مي شد و رفتني‌ها از بقيه حلالیت مي‌طلبيدن و مي رفتن. و باز هم ما مي‌مونديم چشم انتظار يه روز ديگه و يه اميد ديگه. تا يه روز كه فرشته داشت اسم‌ها رو مي‌خوند، نام آشنايي رو شنيدم. آره. اسم خودم بود. خوشحال شدم و تندي از جام بلند شدم و از همه هم‌اتاقي‌هام خداحافظي كردم و بيرون اومدم. عده زيادي نبوديم، همه‌مون رو به خط كردن و راه افتاديم بريم كه دوباره صدايي، اسمم رو صدا كرد. من رو از بقيه جدا كردن و به اتاق كوچكتري بردن. اتاقي كه در و ديوارش به رنگ سياه و نارنجي بود. نارنجي خيلي پر رنگ كه به قرمز بزنه. من رو اونجا گذاشتن و رفتن. من تنها مونده بودم. نمي‌دونم چقدر گذشت تا اينكه در، با صدايي لرزون باز شد و خدا وارد اتاق شد. يه كم به من نگاه كرد وبدون گفتن حرفي روي يه صندلي نشست و من هم روبروش واستادم. خدا گفت: قراره كه بري،اما مي‌دوني كجا ؟ گفتم آره، قراره برم تو دنياي آدمها. گفت: مي‌دوني اونجا چه جوريه؟گفتم: نه. گفت: من رو دوست داري؟ گفتم: خيلي. گفت: من هم تو رو دوست دارم، يعني همه چيزهايي رو كه آفريدم دوست دارم. اون وقت دستش رو دراز كرد و روي قلبم گذاشت. گرمم شد. اما گرماش لذت‌بخش نبود. ناراحت شدم. داشتم مي‌سوختم. خدا، دستش رو رو قلبم فشار مي‌داد و لبخند مي‌زد و من زجر مي‌كشيدم. پوست بدنم به رنگ در و ديوار اون اتاق شده بود و خدا همچنان به كارش ادامه مي‌داد. ديگه نتونستم تحمل كنم. دستم رو دراز كردم تا دست خدا رو از رو قلبم بردارم. همين كه دستش رو گرفتم، درد و ناراحتيم از بين رفت و به جاش حس خوبي جايگزين شد. خدا لبخندي زد و گفت: دردناك بود؟ گفتم آره، چرا اين كار رو كردي؟ مگه دوستم نداري؟ گفت: چرا، اما قراره بري تو دنياي آدمها. قراره اونجا تنهايي بكشي. قراره يه عالمه از اين دردها رو تحمل كني. قراره بري تو دنياي آدمها وداغ ببيني. اين همه مدت تنها توي اين اتاق نگهت داشتم تا عادت كني به بي‌كسي، خواستم بدوني داغ ديدن چه طعمي داره و تو همچين مواقعي، بايد چيكار كني تا درد و ناراحتيت از بين بره. اون‌وقت دستش رو رو سرم كشيد و گفت: برو، مواظب خودت باش، من رو هم فراموش نكن … و من از يه دهليز بزرگ گذشتم و پا به دنياي آدمها گذاشتم.

 

+ مي نويسم يادگاري در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 2:9 توسط محسن |



خيلي جالبه :از سوسک مي ترسيم................از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم از عنکبوت ميترسيم................از اينکه تمام زندگيمون تارعنکبوت ببنده نمي ترسيم. از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم................از سرخ شدن ادما از خجالت نميترسيم از سرما خوردگي ميترسيم................از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم. از شکستن ليوان ميترسيم................از شکستن دل ادم نمي ترسيم ...

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

+ مي نويسم يادگاري در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 3:3 توسط محسن |



دوستان شما سه قسمت هستند و دشمنان شما سه قسمت:

دوستان شما كساني هستند كه در مرحله اول دوست شما و كسي كه دوست دوست شما و

دشمن دشمن شما هستند ودشمن شما كسي هست كه دشمن شماست ودوست دشمن شماست و

كسي كه دشمن دوست شماست...

+ مي نويسم يادگاري در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 2:3 توسط محسن |



با سلام خدمت دوستان. جایی تو نت پرسه میزدم که مطلبی بد جور تنم رو لرزوند . راستش اشک تو چشام حلقه زد...حیف دونستم فقط خودم بخونمش ...

" من در گوشهء ایرانم نیستم. در سراب یا تبریزم نیستم. و سپاس می گویم که اکنون در آن دیار نیستم ... اصلا چه اهمیتی دارد که در سراب باشم یا در سانفرانسیسکو. من اینجا انسانم و آنجا، در زادگاهم رعیت صغیر حقیری بیش نیستم ... مهم نیست که در سانفرانسیسکو باشم یا در سراب ... اگر وطن با من باشد من در وطن خواهم بود"

"اینجا که نشسته ام جایی بس خوش و نیکوست، اما جای من نیست… باید می آموختم که نویسنده نمی تواند بی سرزمین بماند، حتی اگر سرزمین اش بخواهد که بی نویسنده باشد ... .آموختم که سرزمین بی نویسنده حاصل اش نویسنده بی سرزمین است. ... آموختم که در سرزمین غربت آدمی هرگز احساس داشتن نمی کند، حتی اگر همه چیز داشته باشد"

 

+ مي نويسم يادگاري در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:21 توسط محسن |



1) مهاجرت "واقعی" است. قبول کن تو به عنوان خواننده اين نوشته ، يا مهاجرت کرده ای ، يا در فکر مهاجرت هستي يا تعداد زيادی از دوستان خودت را در اثر مهاجرت از دست داده ای.

2) مهاجرت "تعريف" دارد. جابجايی محل زندگی از روستا به شهرستان، از شهرستان به تهران ، از ايران به خارج ، از هند به امريکا ، از تگزاس به نيويورک ، همگی مهاجرت هستند. تعريف مهاجرت دغدغه من نيست.

3) مهاجرت "دليل" دارد. حرکت به سمت موقعيتهای بهتر شغلی و تحصيلی ، داشتن رفاه بيشتر يا فرار از مشکلات همه از دلايل مهاجرت هستند. دلايل مهاجرت دغدغه من نيست.

4) مهاجرت از ايران به خارج از ايران "دليل" دارد. از دلايل متنوع و شخصی تا دلايل اجتماعی (حتی در حد تفاوت مرگ و زندگی: مرگ تنها به جاده ها ، هواپيماها ، روستاهای نزديک ايستگاههای قطار ، هوای آلوده و ساختمان غير مقاوم محدود نمی شه. يک استاديوم فوتبال هم می تونه به راحتی پايان يک زندگی باشه). دلايل مهاجرت از ايران به خارج از ايران دغدغه من نيست.

5) مهاجرت "تاثير" دارد. در ديدگاه کلاسيک و عامه ، تاثير مهاجرت برای فرد مهاجر مثبت و برای جامعه ای که از اون مهاجرت می کنه منفی است. ( "فلانی مملکت خودش را در بدبختی ول کرد و رفت دنبال خوشی"). اما واقعيت اينه که تاثير مهاجرت برای فرد يا جامعه بسته به شرايط می تونه مثبت يا منفی باشه. در عمل بسياری از مهاجران به هدفهای خودشون نمی رسند. همين طور کشورهای بسياری هم توانسته اند از مهاجران خودشون به بهترين روش استفاده کنند. در 15 سال اخير 70 درصد سرمايه گزاري خارجي چين به خاطر چيني هاي مهاجر در كشورهاي ديگه بوده. تاثيرات مهاجرت دغدغه من نيست.

6) مهاجرت "مقصد" دارد. در ديدگاه کلاسيک و عامه ، کشورهای انگلیسی زبان نصف النهارهای بسيار دور (استراليا ، کانادا ، امريکا ، انگليس) تنها مقاصد قابل قبول مهاجرت محسوب می شدند. اما به نظر من در دوره دوم Globalization (جهانی شدن شرکتها) ، به همون ترتيب که کفش نايک می تونه در اندونزی ، هند يا اروپای شرقی توليد شده باشه و هنوز "نايک" باشه ، Lifestyle نايک هم می تونه در اندونزی ، هند يا اروپای شرقی وجود داشته باشه و هنوز Lifestyle نايک باشه. صحبت درباره اين تئوری يکی از دغدغه های من است.

7) مهاجرت "دلتنگی" دارد. دلتنگی مهاجرت واقعی است. بخش مهمی از وقت و انرژی يک فرد مهاجر صرف اين مساله می شه: شنبه ها انکارش می کنی ، دوشنبه ها احساسش می کنی ، سه شنبه ها نديده اش می گيری ، پنج شنبه ها فراموشش می کنی و جمعه ها به يادش گريه می کنی ... چگونگی برخورد با دلتنگی يکی از دغدغه های من است.

8) "مهاجر بودن" و چگونگی رابطه با مبدا مهاجرت ، مهمتر از خود مهاجرت است. چرا در جريان تحولات ايران باشی؟ کدوم تحولاتش؟ فوتبالش؟ فيلمش؟ سريالش؟ حادثه هاش؟ غصه هاش؟ چند بار در طول روز به ياد اينها می افتيد و يا فعالانه اونها را دنبال می کنيد؟ چرا؟ ... چگونه مهاجر بودن در رابطه با مبدا مهاجرت يکی از دغدغه های من است.

9) و بالاخره مهاجرت "بازگشت" دارد. يا اين جوری بگم: قسمتی از توان فکری هر مهاجر (اگر انتخابی داشته باشه) صرف فکر در مورد اين مساله می شه. آيا قراره برگردی؟ اصلا می تونی دوباره در اونجا زندگی کنی؟ ... "بازگشت" يکی از دغدغه های من است.

... مهاجرت "واقعی" است ...

+ مي نويسم يادگاري در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:10 توسط محسن |



 
+ مي نويسم يادگاري در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:57 توسط محسن |




>>> ادامه مطلب <<<
+ مي نويسم يادگاري در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:42 توسط محسن |



+ مي نويسم يادگاري در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 19:16 توسط محسن |